قبل از اینکه بخواهیم به تعریف کلی اثر انتظار یا اثر پیگمالیون بپردازیم،میتوانیم بگوییم که این قانون درواقع تصویر ذهنی شما از افراد است.با درک این اثر میتوانید در روابط کاری،دوستانه و زندگی روزمره تغییرات چشم گیری در خود ایجاد کنید.

تاریخچه اثر پیگمایون یا همان اثر انتظاری:

رابرت روزنتال از پژوهشگران روانشناسی دهه ۱۹۶۰ میالدی محققی بود که نظریه اثر پیگمالیون یا اثر انتظار را به وجود آورد.بگذارید این نظریه را در قالب آزمایشی به شما توضیح دهیم که منجر به پدید آمدن این نظریه شد. روزنتال حدود ۲۰ درصد دانش آموزان یک مدرسه را برای سنجش هوش در گروه آزمایشی خود قرار داد، پس از انجام آزمایش به معلمان گزارش شد که کدام یک از دانش آموزان از جهت بهره هوشی در سطح باالیی قرار دارند. اما نکته ای که
اینجاست این است که این دانش آموزان سطح متوسطی از هوش را در آزمون های هوشی کسب کرده بودند در حالی که با این گزارش از منظر معلم این تعداد دانش آموز نخبه محسوب می شدند. پس از مدتی پژوهشگران برای ارزیابی عملکرد این دسته دانش آموزان به مدرسه بازگشتند و به صورت جالبی متوجه پیشرفت تحصیلی و نیز افزایش
عالقه و میل و رغبت این دسته از دانش آموزان به درس و مدرسه شدند.

عقیده روزنتال چه چیزی را بیان میکرد؟

روزنتال معتقد بود عاملی که باعث این میزان تغیی ر چشمگیر در دانش آموزان شده است در واقع اثر انتظار مثبت معلم از این دانش آموز بوده که باعث تغییر در نگرش معلم نسبت به این دانش آموز و عملکرد او شده است. این انتظار و ذهنیت به صورت خودآگاه و ناخودآگاه روی رفتار و تعامل معلم با این دانش آموز اثر گذاشته و به صورت های مستقیم و غیر مستقیم باعث تشویق و افزایش انگیزه او نسبت به درس و کالس شده است. الزم نیست معلم مستقیم به دانش آموز بگوید که تو نخبه هستی بلکه در جزئی ترین رفتارهایش این موضوع را به او القا می کند حتی اگر خود متوجه رفتارهایش نشود با کوچکترین نگاه رضایت بخشی حس اعتماد خود را به او می فهماند. حتی اگر دانش آموز حواس پرتی یا خطایی داشته باشد معلم در پس ذهن خود اعتقاد دارد که این موضوع در این واقعیت که او یک فرد بسیار باهوش است تغییری ایجاد نمی کند و هر رفتار عادی او را که نشانه کوچکی از هوش باشد را دلیل بر استثنایی بودن او تلقی می کند و معلم بدون اینکه خود آگاهی داشته باشد تمام مدت در حال تقویت اعتماد به نفس دانش آموز است پس تعجبی ندارد که آن دانش آموز به خود و توانایی هایش ایمان بیاورد و تمام تالش خود را بگذارد تا معلمی را که به او اعتماد کرده را از استثنایی بودن خود مطمئن سازد. سوالی که باید پرسید این است که اثر انتظار تنها در رابطه با تعامل معلم و شاگرد عمل می کند؟ خیر، اثر انتظار در رابطه ی بین والدین و فرزندان و حتی تعامل بین مدیر و کارکنان و کارمندان نیز تاثیر به سزایی دارد. پدر و مادری که همواره سعی در تقویت نقاط مثبت فرزندشان دارند و به صورت مستقیم و غیر مستقیم موارد قوت را به او یادآوری می کنند اعتماد به نفس او را از خردسالی تقویت می کنند بنابراین موفقیت این کودک چندان دور از انتظار نیست. این نظریه همچنین مدیران را آگاه می کند که عامل موفقیت کارمندان، تنها به شرایط، کیفیت و صالحیت شخص یا به محیط کار بستگی ندارد. مدیران باید کارمندانشان را باور داشته باشند و از آنان انتظار موفقیت یا بهترین نتایج داشته باشند. زیرا در چنین وضعیتی، کارمندان همیشه این باور را احساس کرده و بهترین مهارتها و تواناییهایشان را نشان خواهند داد. سوال دیگری که باید مطرح شود این است که انتظار تنها می تواند در جهت مثبت و پیشرفت نقش و اثر داشته باشد؟ همانطور که یک ذهنیت و انتظار مثبت میتواند نتایج اثر بخشی را به وجود آورد یک ذهنیت و انتظار منفی هم می تواند اثرات نامطلوبی را بر جای بگذارد که به اثر گلم)effect golem )معروف است.پدر و مادر یا معلمی را تصور کنید که در ذهن خود از کودکی یک فرد کند ذهن یا ناتوان ساخته باشند، یا مدیری که از کارمند خود تصویر یک فرد ناالیق و بی استعداد را به وجود آورده باشد، عالوه بر اینکه برخی از افراد متاسفانه این ذهنیت را به زبان می آورند و با این کار باعث فرو پاشی اعتماد به نفس و شخصیت فرد می شوند، این تفکر می تواند با رفتار های کامال غیر کالمی و غیر مستقیم نیز به او القا گردد. هر نگاه و هر رفتار به این شخص حاکی از سرخوردگی، ناامیدی و خشم است. هر نکته ی منفی درباره او بسیار بزرگ جلوه می کند و هر نکته مثبتی شانس و استثنا تلقی می شود و در آخر تا جایی پیش می رود که این شخص نیز به ناتوانی و بی استعدادی خود ایمان می آورد و هر رفتاری را به گونه ای از خود بروز می دهد که درجهت اثبات این ذهنیت باشد. هر اتفاق را طوری تعبیر می کند که به این تفکر دامن بزند و در حالی که خود نیز ممکن است متوجه این حالت خود نگردد دائما در حال سرکوفت زدن به خود می باشد.فردی که مدام خود را سرزنش می کند و فردی که مدام به خود افتخار می کند… در حالی که شاید این دو یک استعداد بالقوه داشتند که در یکی شکوفا شده و در دیگری
سرکوب. واقعیت یک امر واحد بوده. واقعیت همان استعداد بالقوه است. و ذهنیت افراد بوده که باعث شده این توانایی در یکی بیش از استعدادی که دارد شکوفا شود و در دیگری همچنان خاموش بماند. پس ذهنیت واقعیت را تغییر داده است. واقعیت این است که ما یک فرد موفق و یک فرد ناموفق را می بینیم کسی به استعداد های نهان اهمیتی نمی دهد مگر اینکه به ظهور برسد. پس تک تک انتظاراتی که ما داریم روی واقعیت اثر می گذارد منطقی نیست که
انتظارات خود را سامان بدهیم و مثبت تر فکر کنیم؟نکته ی دیگری که به وجود می آید این است که آیا تماما انتظارات ما از افرادی است که با آنان در تعامل هستیم؟ اولین فردی که بیشترین انتظارات را از او داریم خودمانیم. چه قدر خودمان را آگاهانه و یا ناخودآگاه تشویق کرده ایم؟ چه قدر خودمان را سرزنش کرده ایم؟ کدام یک از نقاط قوت و ضعف خود را بزرگ تر از حد معمول جلوه داده ایم؟ در هر حال با بزرگ تر جلوه دادن هر کدام ما به خود حقه زده ایم بهتر نیست حقه هایی هدفمند داشته باشیم تا به تقویت نکات مثبت و کاهش نکات منفی خود برسیم؟ در واقع وقتی حقه جواب می دهد و به واقعیت تبدیل می شود که در ناخودآگاه ما رسوخ کرده باشد و تنها ابزاری که داریم خودآگاه ماست تا به وسیله آن روی ناخودآگاهمان اثر مطلوب بگذاریم. به هیچ عنوان اجازه نداریم خود را با الفاظی مثل بی عرضه ، ناتوان، بی استعداد، کودن و… به خودمان بشناسانیم. یا به دیگران اجازه دهیم ما را این گونه به خودمان معرفی کنند. بلکه ابتدا خود را آن طور که می خواهیم تصور کرده و سپس برای خود )ناخودآگاه( توصیف می کنیم. وقتی ذهنیت یا انتظار در پس ذهن بنشیند این ما هستیم که دیگران را متقاعد می سازیم که ما را طوری که می خواهیم بپذیرند و بشناسند. قدرت ذهن و روح ما تنها به همین جا محدود نمی شود که انسان ها از جمله خودمان را
طوری که می خواهیم به حرکت در آوریم. بلکه تک تک موجودات و اشیا نیز از این قاعده مستثنی نیستند. جالب است بدانید روزنتال اولین آزمایشی که برای ارائه نظریه خود انجام داد آزمایش انسانی نبود، بلکه به موش هایی بسیار معمولی مربوط می شد که در گروهی از دانشجویان، بسیار توانمند و در گروه دیگری بی استعداد معرفی شدند و در نهایت وقتی هر دو گروه با موش ها تمرین عبور از ماز را انجام دادند. در نتیجه مشخص شد که موش های گروه اول که با استعداد شناخته شده بودند عملکرد بسیار بهتری به گروه دیگر داشتند.بنابراین ماییم که ذهن را کنترل می کنیم تا چه چیز را ببیند چه چیز را نبیند یا چه چیزی را فراتر از واقعیت ببیند و در نهایت واقعیت را نیز به همان ذهنیت خود بدل کنیم.